عشـــــق ائلمـــان
بر سر گور كشیشی در كلیسای وست مینستر نوشته شده است :
« كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .
بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است
من باید انگلستان را تغییر دهم .
بعد ها انگلیس را هم بزرك دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .
اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم
كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم
دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن،
چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن...
قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی دوست داشته باشه؛
اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیدا کردی
كاش باورمان شود ،
آنگاه كه همه آشنایان غریب و همه نزدیكان دور میشوند
این خداوند است كه هر لحضه منتظره این است
كه فقط صدایش كنید تا بدون اتنظاری از شما كمكتان كند.
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز میکردم
و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم
آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا پیشت بودم.
میتونی تصور كنی با هم لب دریا نشستیم؟
میتونی تصورش رو بكنی كه با هم به یه سفر طولانی میریم از جنگل تا دریا.؟
میتونی تصور كنی كه تو یه شب بارونی شونه به شونه هم قدم بزنیم؟
همه اینا رو هم كه بتونی تصور كنی
نمیتونی تصور كنی كه آشپزی با تك ماكارون چقدرراحته
دختری با مادرش دررختواب درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش راشنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من! ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی
سیاهی فرا روی زمان است
زمان اندر ظلمتی تاریک
و من ایستاده بر درگاه این ظلمت
چه رویاهایی که در سر می پروراندم من
و اکنون از خودم دلسرد و بیزار
که را من برده است از سپیدی رو به سیاهی ؟
بسیار از خود می پرسم من .
ولی اکنون زمان از دست من بگریخته آهسته
بباید چاره دیگر نمود حالا
در این ماتمکده
که جانی سخت می خواهد.
بپا خیزید از این حالت
لباس ظلم و تیره را بدر آرید
لباس روشنی پوشید
از این شب خسته ایم دیگر
آری
آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است و
تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
| Design By : Pichak |

